شیطتنهای یک پسر6ماه و 23روزه و 16 ساعته و 4 دقیقه و 2ثانیه

























تو که باشی بس است
مگر من جز نفس چه میخواهم
؟؟؟



![]()
![]()




















پسرم تو ٢٠٤روز پیش مرا مادر کردی آری از همان زمان که وجودت را به من ثابت کردی
29آبان91...مرا لایق مادر بودن کردی و پدرت را لایق پدر بودن....من مادر هستم مثل تمام مادر های دنیا ،
پر از نگرانی و تشویش از فرداهایت.پر از دلهره از همین ثانیه های در راهت........آری من مادر هستم،
تو قلب کوچک من هستی،همان قلبی که در وجودم بود و همسایه ی دیوار به دیوار دلم،و اکنون قلبت بیرون از سینه ام در حال تپیدن است...........
پسرم تو محمود هستی تو از جنس پدرت هستی و من به خود میبالم که فرزندم یکی است مانند عشقم،تو و پدرت بهشت من هستید.
ما روزهای شیرینی را بدون تو گذراندیم شیرین و خاطره انگیز،و حالا زندگی را با وجود تو شیرین تر تجربه میکنیم،با خنده هایت ،با فریاد زدنت و با تمام سختی هایش.
امیررضایم من عاشقم آری من عاشق مادری کردن برای تو ام.من عاشق نوازش کردن گونه هایت هستم.من عاشقم.عاشق بوسیدن گردنت و بوییدن عطر دل انگیزش.
ما شادیهای بیش از حدمان را مدیون شادیهای بیش از حد تو هستیم پس شاد باش تا همیشه تا مارا شاد کنی عشقم.
ما را آنچنان سرگرم خودت کردی که وقتی به لحظه ای بیتو فکر میکنیم تنمان میلرزد....وای خدایا ممنونیم ازین هدیه گرانبهایت.
پسرم تو ،آرامش لحظه های منی،تو پاکی همچو برف،زلالی همچو باران
تشریف بیارید ادامه مطلب

عزیزم دلم این روزها کمی بی معرفت شدم و کمتر به وبلاگت سر میزنم و دلیلشم اینه که دوس دارم بیشتر با خودت باشم تا با وبلاگت.
دوس دارم باهات بازی کنم ...دمر میکنی و مامانی هم روبروت دمر میشه میگی:آآآآآآآآآآآآ.و منم مث تو به چشمای درشت و نازت خیره میشم و میگمآآآآآآآآآآآ.
میگی دَدَ و منم نگات میکنمو میگم دَدَ.
و بعد بهم نگاه میکنی و ازون لبخند خوشگلا تحویلم میدی.جددیا یعنی دو روزه بَ بَ هم میگی.هزار ماشالله زبونت باز شده عسلم.
توپو پرتاب میکنم سمتت و تو هم سینه خیز میری و میگیریش و میکنیش تو دهنت.
صورتمو میارم نزدیکت و اول موهامو میکشی و بعد لبای نازتو میزنی به گونه م و میبوسی منو.جدیدا واقعا بوس میکنی صدا هم داره

عشقی...باور کن.
قدم به قدم از خوابوندنت،میذارمت روپام و تکونت میدم،خوب بهتره من چیزی نگم و خودت ببینی طلای من.فقط بگم که پاهام بی حس میشه:
امیررضا کجاس؟فک کنم لالاهه


وای!!!توکه بیداری پدر صلواتی!قربونت بشم الهی

یا علی...داری میشینی؟!بدون کمک مامان بابا؟!هزار ماشالله

ای فسقلی...مثلا مامانی داشت میخوابوندت!!
حالا چرا نگاه میکنی؟نگاه داره؟

میخندی؟!!مثل اینکه دلت میخواد بخورمت

بخواب گلم..خواهش میکنم

آفرین چه پسر حرف گوش کنِ عسلی دارم من

هورا چش نخوری دیگه شیشه رو میگیری،همیشه هرچی حتی شیر خودمو که میریختم تو شیشه تو نمیخوردیش و قرقره میکردی و بعد میریختی بیرون...ولی 11بهمن اولین بار دیدم شیشه رو گرفتی و مشغول خوردن آب هویچ شدی،افرین گل نازم...البته امروز بهت آب سیب دادم همه رو ریختی بیرون:



واااای بخدا دیگه دارم کنترلمو از دست میدم....اونوقت میام میخورمتا......خود دانی!
تو آشپزخونه بودم که دیدم صدای ملچ مولوچ میاد تندی دویدم و اومدم که یه وقت چیزی پیدا نکنی و بذاری دهنت،و دیدم داری زبونتو میخوری اونم با چه اشتهایی!!!!!!!!!!
سریع پشت سرهم ازت چندتا عکس گرفتم و بعد دلم سوخت و گفتم نازی پسرم گرسنه ست و هر کار کردم می می نخوردی!!



١٦/١١دوباره با بابایی بردیمت آتلیه ولی بازم.......گریه و غریبیت میکرد الهی فدات بشم بغض میکردی و خانوم عکاس میگفت ای جانم چه با غصه گریه میکنه...چقد دلش پره؟!
این چند روزه خونه پر شده از صدای تو...دَدَ...اَدَ ..و یه عالمه جیغهای بنفش که از رو شادی سر میدی.
بابا محمود تو پذیرایی لالا بود و من میخواستم تورو آروم نگه دارم تا بابایی بخوابه ولی نذاشتی بابا بخوابه بس که بلند بلند اَدَ اَدَ کردی.میگم یه کم آروم باباهی خوابه ولی جیغات از سر شادی تمومی نداشت.
این شما و این جارو برقی.داشتم خونه رو جارو میزدم که شما سینه خیز و سرعتی اومدی جای جارو برقی و من حواسم به شما بود تا خرطومی جارو به صورتت نخوره و شما میخواستی جارو رو تو بغلت بگیری....مثل قضیه مجسمه سگه بود...میترسیدی از جارو ولی یه حس کنجکاوی هم بود و تو این عکس باور میکنی جارو روشنه؟؟!!خاموشش کردم تا چند تا عکس بندازم ولی شما گریه کردی و میخواستی روشن باشه ....با دستات میگرفتیش و بعد هم پا به فرار .خیلی جالب بود.




÷÷این دوتا رو شما گذاشتی...منم دلم نیومد پاک کنم.
دیگه اینکه تو پذیرایی میخوابیم.همه باهم.راستش دوبار از رو تخت خوردی زمین.الانم که دارم مینویسم کلی ناراحتم و گریم گرفته.....تقصیر من بود نباید تنها میذاشتمت رو تخت...رفتم پتو بیارم و شما هم سینه خیز اومدی و خوردی زمین.منو ببخش امیدوارم کاریت نشده باشه.برات صلوات نذر کردم.
اینجا هم داریم میریم جنگل هوا آفتابی و باحال بود:
وچه جنگلییییییییو چه ناهاری خوردیم ....آش کشک...منم که میمیرم برای آش.خیلی فاز داد.میدونی که ویار مامانی سرِ شما عشقم آش بوده...بعله میمردم برای آش...تا اسم آش میومد دیگه باید آش میخوردم ولی جالبه از وقتی تو اومدی دیگه آش رو با اون ولع نمیخورم...البته هنوزم عاشقشم.



پسرم داری درس میخونی؟؟آفرین پسر درس خونم.
قربونت بشم که کتاب عمه محبوبه رو برداشتی و فقط نگاش میکردی آفرین عشق
درحال درس خوندن

بزنم صفحه ی بعد

جانم مامان؟دارم درس میخونم ازم عکس نگیر تمرکزم بهم میخوره
خ
خوب درس تموم شد،حالا با مامان یه گپی بزنم و یه می می بخورم.گلوم خشک شد


.
.



.
.
.



کیف میکنی وقتی شال و لباسامو میندازم روت

.
.
.
خودت برای خودت سینه خیز میرفتی و اتاقاو اشپزخونه رو زیر پامیذاشتی...راستی اشپزخونه سطحش بالاتر از پذیراییه...مثه یه پله کوتاه...راحت خودتو بالا میدی و میای تو اشپزخونه....
خطرناااکی خـــ طـــرناکــــ
اینجا هم که تو اتاق خوابی

.
خوابای خوب ببینی فرشته ی نازم.بعد این همه شیطنت خواب میچسبه.
دوستدارم





شیطتنهای یک پسر6ماه و 23روزه و 16 ساعته و 4 دقیقه و 2ثانیه
