ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

شیطتنهای یک پسر6ماه و 23روزه و 16 ساعته و 4 دقیقه و 2ثانیه

1392/11/19 11:51
701 بازدید
اشتراک گذاری

 

تو که باشی بس است

مگر من جز نفس چه میخواهم

؟؟؟

   

 

پسرم تو ٢٠٤روز پیش مرا مادر کردی آری از همان زمان که وجودت را به من ثابت کردی

29آبان91...مرا لایق مادر بودن کردی و پدرت را لایق پدر بودن....من مادر هستم مثل تمام مادر های دنیا ،

پر از نگرانی و تشویش از فرداهایت.پر از دلهره از همین ثانیه های در راهت........آری من مادر هستم،

تو قلب کوچک من هستی،همان قلبی که در وجودم بود و همسایه ی دیوار به دیوار دلم،و اکنون قلبت بیرون از سینه ام در حال تپیدن است...........

پسرم تو محمود هستی تو از جنس پدرت هستی و من به خود میبالم که فرزندم یکی است مانند عشقم،تو و پدرت بهشت من هستید.

ما روزهای شیرینی را بدون تو گذراندیم شیرین و خاطره انگیز،و حالا زندگی را با وجود تو شیرین تر تجربه میکنیم،با خنده هایت ،با فریاد زدنت و با تمام سختی هایش.

امیررضایم من عاشقم آری من عاشق مادری کردن برای تو ام.من عاشق نوازش کردن گونه هایت هستم.من عاشقم.عاشق بوسیدن گردنت و بوییدن عطر دل انگیزش.

ما شادیهای بیش از حدمان را مدیون شادیهای بیش از حد تو هستیم پس شاد باش تا همیشه تا مارا شاد کنی عشقم.

ما را آنچنان سرگرم خودت کردی که وقتی به لحظه ای بیتو فکر میکنیم تنمان میلرزد....وای خدایا ممنونیم ازین هدیه گرانبهایت.

پسرم تو ،آرامش لحظه های منی،تو پاکی همچو برف،زلالی همچو باران

 

تشریف بیارید ادامه مطلب

 

 

عزیزم دلم این روزها کمی بی معرفت شدم و کمتر به وبلاگت سر میزنم و دلیلشم اینه که دوس دارم بیشتر با خودت باشم تا با وبلاگت.

دوس دارم باهات بازی کنم ...دمر میکنی و مامانی هم روبروت دمر میشه میگی:آآآآآآآآآآآآ.و منم مث تو به چشمای درشت و نازت خیره میشم و میگمآآآآآآآآآآآ.

میگی دَدَ و منم نگات میکنمو میگم دَدَ.

و بعد بهم نگاه میکنی و ازون لبخند خوشگلا تحویلم میدی.جددیا یعنی دو روزه بَ بَ هم میگی.هزار ماشالله زبونت باز شده عسلم.

توپو پرتاب میکنم سمتت و تو هم سینه خیز میری و میگیریش و میکنیش تو دهنت.

صورتمو میارم نزدیکت و اول موهامو میکشی و بعد لبای نازتو میزنی به گونه م و میبوسی منو.جدیدا واقعا بوس میکنی صدا هم دارهماچبغل

عشقی...باور کن.

 قدم به قدم از خوابوندنت،میذارمت روپام و تکونت میدم،خوب بهتره من چیزی نگم و خودت ببینی طلای من.فقط بگم که پاهام بی حس میشه:

امیررضا کجاس؟فک کنم لالاهه

 

 

وای!!!توکه بیداری پدر صلواتی!قربونت بشم الهی

یا علی...داری میشینی؟!بدون کمک مامان بابا؟!هزار ماشالله

ای فسقلی...مثلا مامانی داشت میخوابوندت!!

حالا چرا نگاه میکنی؟نگاه داره؟

میخندی؟!!مثل اینکه دلت میخواد بخورمت

بخواب گلم..خواهش میکنم

آفرین چه پسر حرف گوش کنِ عسلی دارم من

هورا چش نخوری دیگه شیشه رو میگیری،همیشه هرچی حتی شیر خودمو که میریختم تو شیشه تو نمیخوردیش و قرقره میکردی و بعد میریختی بیرون...ولی 11بهمن اولین بار دیدم شیشه رو گرفتی و مشغول خوردن آب هویچ شدی،افرین گل نازم...البته امروز بهت آب سیب دادم همه رو ریختی بیرون:

 

واااای بخدا دیگه دارم کنترلمو از دست میدم....اونوقت میام میخورمتا......خود دانی!

تو آشپزخونه بودم که دیدم صدای ملچ مولوچ میاد تندی دویدم و اومدم که یه وقت چیزی پیدا نکنی و بذاری دهنت،و دیدم داری زبونتو میخوری اونم با چه اشتهایی!!!!!!!!!!

سریع پشت سرهم ازت چندتا عکس گرفتم و بعد دلم سوخت و گفتم نازی پسرم گرسنه ست و هر کار کردم می می نخوردی!!

 

١٦/١١دوباره با بابایی بردیمت آتلیه ولی بازم.......گریه و غریبیت میکرد الهی فدات بشم بغض میکردی و خانوم عکاس میگفت ای جانم چه با غصه گریه میکنه...چقد دلش پره؟!

این چند روزه خونه پر شده از صدای تو...دَدَ...اَدَ ..و یه عالمه جیغهای بنفش که از رو شادی سر میدی.

بابا محمود تو پذیرایی لالا بود و من میخواستم تورو آروم نگه دارم تا بابایی بخوابه ولی نذاشتی بابا بخوابه بس که بلند بلند اَدَ اَدَ کردی.میگم یه کم آروم باباهی خوابه ولی جیغات از سر شادی تمومی نداشت.

این شما و این جارو برقی.داشتم خونه رو جارو میزدم که شما سینه خیز و سرعتی اومدی جای جارو برقی و من حواسم به شما بود تا خرطومی جارو به صورتت نخوره و شما میخواستی جارو رو تو بغلت بگیری....مثل قضیه مجسمه سگه بود...میترسیدی از جارو ولی یه حس کنجکاوی هم بود و تو این عکس باور میکنی جارو روشنه؟؟!!خاموشش کردم تا چند تا عکس بندازم ولی شما گریه کردی و میخواستی روشن باشه ....با دستات میگرفتیش و بعد هم پا به فرار .خیلی جالب بود.

 

÷÷این دوتا رو شما گذاشتی...منم دلم نیومد پاک کنم.

دیگه اینکه تو پذیرایی میخوابیم.همه باهم.راستش دوبار از رو تخت خوردی زمین.الانم که دارم مینویسم کلی ناراحتم و گریم گرفته.....تقصیر من بود نباید تنها میذاشتمت رو تخت...رفتم پتو بیارم و شما هم سینه خیز اومدی و خوردی زمین.منو ببخش امیدوارم کاریت نشده باشه.برات صلوات نذر کردم.

 

اینجا هم داریم میریم جنگل هوا آفتابی و باحال بود:

وچه جنگلییییییییو چه ناهاری خوردیم ....آش کشک...منم که میمیرم برای آش.خیلی فاز داد.میدونی که ویار مامانی سرِ شما عشقم آش بوده...بعله میمردم برای آش...تا اسم آش میومد دیگه باید آش میخوردم ولی جالبه از وقتی تو اومدی دیگه آش رو با اون ولع نمیخورم...البته هنوزم عاشقشم.

 پسرم داری درس میخونی؟؟آفرین پسر درس خونم.

قربونت بشم که کتاب عمه محبوبه رو برداشتی و فقط نگاش میکردی آفرین عشق

درحال درس خوندن

 

بزنم صفحه ی بعد

 

جانم مامان؟دارم درس میخونم ازم عکس نگیر تمرکزم بهم میخوره

خ

خوب درس تموم شد،حالا با مامان یه گپی بزنم و یه می می بخورم.گلوم خشک شد

 

.

.

.

.

.

کیف میکنی وقتی شال و لباسامو میندازم روت

.

.

.

خودت برای خودت سینه خیز میرفتی و اتاقاو اشپزخونه رو زیر پامیذاشتی...راستی اشپزخونه سطحش بالاتر از پذیراییه...مثه یه پله کوتاه...راحت خودتو بالا میدی و میای تو اشپزخونه....

خطرناااکی خـــ طـــرناکــــ

اینجا هم که تو اتاق خوابی

.

خوابای خوب ببینی فرشته ی نازم.بعد این همه شیطنت خواب میچسبه.

دوستدارم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (15)

مامان ایلیا(آرزو)
19 بهمن 92 17:09
سلام جیگر خاله ماشالا روز به روز نازتر میشی عشقم ایلیا هم خیلی وقت دد میگه خدا حفظتون کنه
محبا(عمه جونی)
19 بهمن 92 18:42
سلااااااااااااام...ای جانم انقد با جدیت مطالب مامانی رو در مورد نفس عمه می خونم که بعضی وقتها با خنده هات می خندم و با گریه هات غصه می خورممممممم عزیز عمه می خواد مث عمه اش مدیر بشه فداش شمممممممم هر وقت دوس داشتی کتاب عمه رو بخون عشق عمه دلم برات خیلی تند تند تنگ می شه...بووووووووس بووووووووووس بووووووووووووووس وجود عمه ییییییییی
مامان بردیا شیطون
19 بهمن 92 19:26
ای جوووووووووووووووووووووووووووووونم تازه داری فعال میشی......اونوقت مامان باید همش دنبالت باشه مامانی حتی یه لحظه جای بلند تنهاش نزار قربونش برم لابد میگه مامان جارو نکن بزار من خونه رو جارو کنم البته با خوردن هر چی روی زمینه مثل فرشته ها خوابیده
مامان بردیا شیطون
19 بهمن 92 19:27
گیتار زندگی همیشه شاد نمینوازد… اما دوستش بدار چون غمش هم خاطره میسازد
مامان کیان کوچولو
20 بهمن 92 14:46
ای جانم عزیزم چقدر شیطون شدی خاله جووون .. ماشالله به جونت
مامان شایان
21 بهمن 92 1:38
سلام.عاطفه جون بعضی از قسمتهای نوشته هات واسه من مربع مربع هست نمیتونم بخونمولی مشالله امیررضا خیلی ناز شده
مامان بردیا شیطون
22 بهمن 92 0:02
لبخند زدی بهار با آن آمد یک باغ پر از نرگس و ریحان آمد ای دست بلند آسمان در دستت من نام تو را خواندم و باران آمد .
مامان بردیا شیطون
22 بهمن 92 0:03
مامان بردیا شیطون
22 بهمن 92 21:35
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست شاید این خنده که امروز دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با امید است
مامان بردیا شیطون
22 بهمن 92 21:35
الهه مامان ابوالفضل
24 بهمن 92 9:05
ای جونم چه پسمل خوشگلییییییییییییییییییییییییییی به ماهم سر بزنید ... خوشحال میشیم
معصومه
26 بهمن 92 21:28
قفون پسر شیطون که حسابی مامانشو سرکار میذاره.. خوبی جیگره خاله بخورمت ناز نازییییییییییییییی من.. هزار ماشاالله به امیررضای خودمممم
دایی حامد
27 بهمن 92 0:31
دوست دارم امیر رضا جون
مامان عاطفه ی عاشق
پاسخ
منم دوووووووووووووووووووووووووست دارم دایی جونی
مامان بردیا شیطون
27 بهمن 92 11:07
خوشی با خوبی فرق دارد به خاطر خوبی ها از خیلی خوشی ها ، باید گذشت •
شکوفه
28 بهمن 92 2:29
سلام عاطفه جون.خوبین؟ هفت ماهگیت مبارک عزیز دلم. ماشالا به تو گل پسر. خدا حفظت کنه عروسک.